تبليغاتX
دفتر شعرم

JavaScript Codes

داستان عاطفه (قسمت چهارم)
تاريخ: سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت :23:0

داستان به جایی رسید که خانواده عاطفه می خواستن بیان و مادری هم می خواست بگه!!!

بعد از اون اتفاق ناراحت کننده که مقصرش من بودم،مدام عاطفه چک می کرد منو!کجایی؟سرما نخوری؟مواظب خودت باش و جوری که بد جوری لوس شده بودم.

خیلی دوست داشتم یک روز با عاطفه برم دعای ندبه،آخه بد جوری دوست دارم صبح جمعه زود پاشم و برم حرم دعا.

فردای همون روزی که من اشتباه کردم و جفتمون بارونی شدیم جمعه بود.نمی دونستم عاطفه خوابالو می تونه صبح ساعت 5 از خواب بلند شه یا نه؟نمی خواستم وقتی می گم به زور قبول کنه به ناچار راه دیگری پیدا کردم.

به مرجان خانم گفتم:تا حالا چند بار صبح رفتین دعای ندبه؟

(در حال روزنامه خوندن بود)گفت:چی؟دعای چی؟

گفتم:ندبه!

گفت:ندبه؟!منظورت دعای کمیله؟

به عاطفه گفتم:مرجان خانم نمی دونن دعای ندبه چیه؟ وای وای تو براشون توضیح بده.

عاطفه گفت(به مرجان خانم):یک دعایی است که شبای 4شنبه می خونن.

داشتم شاخ در می اوردم!!!این نمی دونه دعای ندبه چیه!!!به طور تابلویی ناامیدانه به عاطفه نگاه می کردم.

عاطفه گفت:چی شده؟(به خودش نگاهی کرد)چیزی شده که زوم کردی؟

گفتم:نه!اطلاعات عمومی بالات منو مبهوت کرده!!!

عاطفه:چی گفتم مگه؟خوب دعای ندبه شبای 4 شنبه می خونن دیگه!

گفتم:دعای توسل را کی می خونن؟

فهمید اشتباه کرده و سوتی داده،اومد درست کنه گفت:ها! همون دعایی که پیر مردا میرن صبح زود.

زدم به پیشونیم و گفتم:من و بگو که می خواستم

عاطفه:چی می خواستی؟باز اشتباه کردم؟

گفتم:نه!ایندفه درست گفتی ولی فکر نمی کردم یک روز پیره مرد بشم.

فهمید که مجدد سوتی داده(ایندفه سریع رفت تو آشپزخانه با نیمچه خنده روی لبش)

از اینکه این راه حل به این سادگی اینطوری ضد حال بهم زد در تعجب و فکر بودم؛که با برخورد یک سیب به سرم و گفتن آخ به خودم اومدم.

مرجان خانم گفت:کجایی؟هر چی صدات می زنم جواب نمی دی؟پاشو برو خونتون،مامانت نگران میشه.

بعد از 1 دقیقه

مرجان خانم:بهت می گم پاشو دیگهگیجی؟معلوم هست کجایی؟

(با ترس سریع بلند شدم) و گفتم:هیچ جا.باشه پس من رفتم.خداحافظ

وقتی رسیدم دمه آشپزخانه:سرمو بردم تو و گفتم:دنباله یک پیره زن میگردم که با منه پیره مرد بیاد بریم دعای ندبه؟سراغ داری؟

(داشت شام درست میکرد)عاطفه:پیره زن که نه!ولی یک خانم جوان هست که اجازشون دسته یکیه؟!اجازشو اگر بگیرین باهتون میاد.

گفتم:دسته کیه؟مادری؟

گفت:نه!

گفتم:مرجان خانم؟

گفت:نه!

گفتم:خانوادت؟

گفت:نه!

(اومدم تو آشپزخانه و دستمو زدم به کمرم)و گفتم:از ما بهترونه!

(با خنده)گفت:نه ای کیو!یک پسره هست که خیلی لوسه و برام میمیره.

گفتم:من که نیستم.چون برای کسی نمی میرم.

گفت:منم که نگفتم تویی!

گفتم:اصلا مهم نیست کیه!چون همچین کسی وجود نداره.

سکوت کرد!(بعد از 30 ثانیه ایستادن)گفت:کاری داری؟برو خونتون دیگه.

نمی دونستم چی کار کنم،باید امشب مشخص میکردم میاد یا نه.

به طور جدی گفتم:فردا میای یا نه؟

گفت:گفتم که،باید اجازه بگیرم.

گفتم:لوس بازی در نیار باید برم دیرم شده.

گفت:خوب چی بگم؟وقتی کسی وجود نداره برام بمیره من چی از کی اجازه بگیرم؟

اگر مرجان خانم میومد و می دید هستم بد جوری دعوام میکرد،با قبول این که کم آوردم گفتم:خیلی خوب تو بردی؟

گفت:چی رو بردم؟

گفتم:عجب آدمی هستی ها!باشه قبول من برات می میرم

گفت:چی؟صدات نیومد؟بلند تر بگو؟

دیگه خیلی دیر شده بود مجبور شدم و اصلاً حواسم نبود مرجان خانم بیداره بلند گفتم:من برات می میرم.

عاطفه از بلندی صدام و اینکه مرجان خانم شنیده قرمز شد و گفت:آروم تر دیونه

مرجان خانم اومد تو آشپزخانه و گفت:برای کی می میری؟

از خجالت قرمز شدم و از اونجایی که کم نمیارم گفتم:از بس گشنه بودم به این غذا ها گفتم!!!

با حالتی تعجب آمیز و مشکوک گفت:خوب بشین غذا بخور و زود برو،خونه نگرانت میشن.

تو این وقت کم مجبور شدم غذا هم بخورم.وقتی مرجان خانم رفت بیرون عاطفه داشت از خنده می مرد و یک بشقاب پر برام خوراک ریخت.

اینقدر خندش گرفته بود که وقتی غذا را جلوم گذاشت چشماش از شدته خنده آب آورده بود.

گفتم:کوفت.نخند ببین چه بلایی سرم اُوردی.من سیرم شام نمی خوام

گفت:مجبور نبودی دروغ بگی؟حالا بخور(خندش تموم نمی شد)

هر لقمه طی مراسمی خورده می شد.با هر لقمه یک لیوان آب می خوردم تا بره پایین!

از همه بدتر اینکه عاطفه جلوم نشسته بود و به غذا خوردنم می خندید.

بعد از 20 دقیقه مرجان خانم اومد و دید نصف غذام هنوز مونده،سریع یک نون برداشت و یک ساندویچ با همون ها درست کرد و گفت:زود باش بخور.

وای داشتم میترکیدم به زور یک ساندویچ بزرگ را خوردم و با حالت عجله(چون دهنم پر بود)فهموندم که باید برم.

وقتی از خونه اومدم بیرون حالم خیلی بد بود،خیلی خورده بودم.

هنوز 20 قدم نرفته بودم که عاطفه زنگ زد و با خنده گفت: فردا هر وقت خواستی بری یک ساعت قبل بیدارم کن،امشب هم زود نخواب با این شکم پر و

زیاد نمی تونستم حرف بزنم چون انرژی اصلا نداشتم،خلاصه صبح به بد بختی بازنگ 3 تا ساعت و 2تا موبایل بیدار شدم.صبح شدیداً کیج بودم،وقتی رفتیم حرم عاطفه میگفت بیام کدوم طرف و از کجا برم چون مشخص بود خوابم.

خلاصه توی هوای سرد توی صحن بیرونی نشستیم و کتاب دعا آورد.اینقدر خوابم میومد(فکر کنم بخاطره غذا های شب پیش بود)که 3 صفحه نخونده بودم که خوابم برد و سرم افتاد رو شونه ی عاطفه.بیدارم نکرد و چادرشو انداخت روی سرم.آخره دعا بیدار شدم دیدم تکیه کردم به این بدبخت،وقتی سرمو از زیره چادر در اوردم و از مرتب نشستم دیدم آخ و واخش در اومد.40 دقیقه تکیه داده بودم و اینم صداش در نیومده بود.دستش خشک شده بود و بد جوری درد می کرد.گفتم:خوب بیدارم میکردی؟ ببخشید خیلی کیج بودم و اصلا نفهمیدم تکیه کردم به تو.

(با اینکه دستشو می مالید)گفت:مهم نیست!حالا خوب خوابیدی؟

گفتم:آره.

دعای خیلی بهم چسبید چون کناره کسی بودم که برام خیلی عزیز بود.

دعا که تموم شد جفتمون مثل آدم هایی که کوه کندن خیلی خسته بودیم.سواره ماشین شدیم عاطفه گفت:امروز مامانم و خواهرم میان ساعت 3.

گفتم:چشمت روشن،پس سرت شلوغ می شه.

گفت:آره،خواهرم خیلی دوست داره ببینتت.آخه گفتم چقدر منو اذیت می کنی!

گفتم:اگر خواهرت باشه خوب می شناست و می دونه اون کسی که تو رو اذیت کنه هنوز متولد نشده!

ساعت 3 که شد رفتیم فرودگاه و منتظر

وقتی اومدن تو سالن،مادری و خانم مرجان و عاطفه زود تر رفتن منم چند گام عقب تر.وقتی مرجان خانم معرفیم کرد،ولی خواهرش جواب سلام را خیلی بد داد و گفت:علی آقا که میگن پس شمایین؟رو به مرجان خانم گفت:این آقا که مزاحم خواهر من میشن و اذیت میکنن چرا تو خونه شما کار میکنن؟یک خانم بیارین بهتر نیست؟

خیلی ناراحت شدم،همینطور مرجان خانم و گفت:علی خیلی پسره خوبیه و مادری دوسش داره و کل اقتصاد ما دسته ایشونه.

وقتی ناراحت شدم،عاطفه فهمید که دروغش به خواهرش بد جوری ناراحتم کرده.ولی نمی دونست باید چی کار کنه؟تو مسیره برگشت تو ماشین مسیج زد که ناراحتی؟(همه تو ماشین بودن)جواب ندادم.رسیدیم خونه مادری.همه رفتن تو خونه منم پیاده خواستم برم خونه!مرجان خانم بهم گفت:ناراحت نباش،مهم اینه که ما دوست داریم.بعد از مرجان خانم عاطفه که مادر و خواهرشو برده بود تو خونه دوید و خودشو تو کوچه به من رسوند و گفت:ناراحت نشو از عطیه.منظوری نداره.باشه؟

گفتم:مهم نیست

گفت:ممنونم،باید برم الان دنبالم میگردن.

عاطفه رفت و من موندم و این عطیه خانم که بد جوری ضد حال بهم زده بود.

 

 

 

نوشته شده توسط علي | موضوع: | لينک ثابت |
عید فطر مبارک
تاريخ: پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت :12:39

سلام

بالاخره یک فرصت پیدا کردم تا وبلاگ را آپ کنم!!!

باورم نمی شد با شروع ماه مهر اینقدر وحشتناک با کمبود وقت مواجه شوم.البته ماه رمضان نیز تاثیر داشت،چون از 24 ساعت 12 ساعت خواب بودم و 6 ساعت دانشگاه و 6ساعت دیگر هم تلوزیون و مهمانی و خرید های وقت گیر و...

عید سعید فطر هم نزدیک است،امیدوارم نماز و روزه همه قبول باشه و تونسته باشیم روزه دار واقعی باشیم...

داستان عاطفه بعلت کمبود وقت جهت تایپ به وقت دیگری موکول می کنم ولی نوید اینو می دم که تو قسمت چهارم شاهد اتفاقاتی عجیب هستیم...

در مکتب ما رسم فراموشی نیست

                                                        در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست

مهر تو اگر به هستی ما افتاد

                                                    هر گز به سرش خیال خاموشی نیست

نوشته شده توسط علي | موضوع: | لينک ثابت |
داستان عاطفه (قسمت سوم)
تاريخ: سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت :11:20

قدرت عشق،قدرتي زنانه است،نه مردانه.

قدرت مردانه،اغلب خشن است؛قهري است.

قدرت زنانه،اغلب آرام و صلح آميزاست:ترغيب كننده است.

دنيا تاكنون با قدرت مردانه اداره شده؛به همين دليل بشريت همواره شاهد جنگ و سبعيت و ويراني بوده است.

زمان آن رسيده كه اين روند بكلي دگرگون شود:اكنون براي نجات زمين و زندگي،مرد بايد از قدرت زنانه بياموزد.

ما براي گفتمان،بايد زبان تازه اي را ياد بگيريم.

زبان بياتِ گذشته،زباني شكست خورده است.

زبان گذشته،زوال زندگي سالم انساني را موجب شده است.

ما بايد زبان عشق را بياموزيم؛

زبان ترغيب را،

زبان اعتماد را،

زبان تسليم را،

بي ترديد،قدرتي عظيمي در اين زبان نهفته است؛

قدرتي واقعي.

قدرتي كه خود را به ديگران تحميل مي كند،قدرتي واقعي نيست،وهمي است،زيرا مي توان بر عليه آن برخاست،مي توان بر عليه آن خرابكاري كرد.

اما بر عليه قدرت عشق نمي توان شوريد؛

راهي براي خراب كردن قدرت عشق وجود ندارد؛

نمي توان بر عليه قدرت عشق قيام كرد.

عشق،هر قدرتي را به خضوع و خشوع وا مي دارد.

عشق،سلطان واقعي است.

ادامه داستان عاطفه(قسمت سوم)

ادامه داستان به اينجا رسيد كه عاطفه خانم براي من مي خواست كاپشن رنگ نوك مدادي بخره.

اون شب بيچاره تا ساعت 11  دنبال لباس بود اونم نوك مدادي!

ساعت 11 مسيج زد،پيدا كردم بيا بيمارستان.

خونه خيلي كار داشتم از يك طرف كاراي دانشگاه و مامان و از يك طرف شستن ماشين بابام كه چند روز بود بهش قول داده بودم.از طرفي هم دلم نمي اومد بهش بگم نه!

گفتم ميام.

وقتي كارامو كردم ساعت 2نيمه شب شده بود،با سرعت لباس پوشديم و اومدم بيرون تقريبا 30 دقيقه توي هواي سرد منتظر تاكسي ولي خبري نبود...

بالاخره ساعت 3 هر طور بود خودمو رسوندم بيمارستان،مرجان خانم روي صندلي داشت كتاب مطالعه مي كرد،اومدم كنارش و احوال مادری را پرسيدم.

گفتم عاطفه كجاست؟

گفت:خونه،تا ساعت 1 منتظرت بود ولي به اصرار من رفت خونه استراحت كنه صبح بياد.

خيلي خسته شده بودم اونقدر كه توان رفتن به خونه را نداشتم؛همون جا روي صندلي خوابم برد.

صبح با صداي مرجان خانم كه صدام مي زد بيدار شدم.بهم گفت:ديشب از خستگي اينجا خوابت برد،بيا ببرمت خونتون استراحت كن؛اين چند روز استراحت نتونستي بكني.

اينقدر كيج بودم كه اصلا يادم نبود چرا تو بيمارستانم چه برسه به اينكه منتظر عاطفه هستم.

رفتم خونه و نفهميدم گوشيم خاموش شده و تا ساعت 12 ظهر راحت خوابيدم.

وقتي بيدار شدم احساس مي كرد سرم به شدت درد مي كنه و صدام از چرك گلو حسابي گرفته.خلاصه يك آنفولانزاي خفن.اولش خوب بودم (10 دقيقه اول)ولي بعد تمام عضلاتم شروع به لرزيدن كرد و تا استخونم درد مي كرد.

خلاصه مامانم حسابي سنگ تموم گذاشت برام،يادم بود كه عاطفه زنك بزنم ولي مي گفتم اگر نگرانم بشه خودش زنگ مي زنه منم كه حالم خوش نيست تا از تختخواب بلند شم.(نمي دونستم گوشيم خاموشه)

يك روز گذشت و مريضي از يك طرف و اين فكر كه عاطفه اوج بي معرفتيه كه يك زنگم بهم نزد از طرف ديگر حسابي ريخته بودم بهم.

بعد از 3 روز كه از مريضيم مي گذشت از بستر مريضي بلند شدم و رفتم سراغ گوشيم(اتفاقا 3ساعت قبل داداشم كوشيمو زده بود زيره برق و گوشيم كاملا روشن بود)باورم نمي شد وقتي ديدم هيچ تماسي نداشتم از اون و فقط 10 تا مسيج از عاطفه كه كجايي؟خوبي؟و...

با خودم فكر مي كردم اينقدر ارزش نداشتم كه يك زنگ بزنه.

با اينكه از مرجان خانم هم دلگير شدم كه چرا يك تلفن به من نزد ،باهش تماس گرفتم و احوال مادري را پرسيدم.تا فهميد منم گقت:كجا بودي تو؟چرا گوشيت خاموش بود؟نگرانت شديم؟

گفتم:گوشيه من كه روشن بود،تو اين مدت هم مريض شده بودم و نمي تونستم تماس بگيرم.

مرجان خانم:مريض شده بودي؟باور كن گوشيت خاموش بود هرچي من و عاطفه زنگ مي زديم مي گفت خاموشه!

لحظه اي سكوت كردم و گفتم:شايد،حالا مادري حالش چطوره؟مرخص شدن؟

مرجان خانم:آره،حالش بهتره الان تو خونه هست.خيلي نگرانته،پاشو بيا.

گفتم:باشه در اولين فرصت ميام.

خيلي عجيب بود،ميگفتن گوشيم خاموش بوده!ولي غير ممكنه من صبح خودم ديدم روشنه...ولي شايد...كسي خاموشش كرده بوده.

ديگه به عاطفه زنگ نزدم و پيگيري كردم ببينم راست ميگن؛گوشيم خاموش بوده.

توي همين فاصله عاطفه بهم زنگ زد ولي اينقدر كه از دستش عصباني بودم تماسش را رد كردم.دو الي سه بار زنگ زد و منم خيلي تابلو قطع مي كردم.

اصلا فكر نمي كردم شايد گوشيم خاموش بوده و...

وقتي مامانم رسيد خونه گفتم:مامان گوشيه من خاموش بوده؟

مامانم گفت:نه،فكر نمي كنم

همين يك كلمه كافي بود تا جرقه اي باشه تا انبار پر از گوگرد دلم را آتش بزنه.

نمي دونم چرا فرياد زدم:خيــــــــــــــــــــلي بي معرفتي.

اصلا فكر نمي كردم،مثل ديونه ها دوره خونه راه ميرفتم و با خودم مي گفتم:چرا؟چرا؟

كاش لحظه اي فكر مي كردم ولي افسوس كه دلم بد جوري آتيش گرفته بود و با هيچ چيزي هم خاموش نمي شد.تو همين لحظه يك مسيج از عاطفه رسيد:چرا قطع مي كني؟حالت خوبه؟اين كارا يعني چي؟

تا خوندم گوشيمو محكم پرت كردم يك گوشه ولي بعد پشيمون شدم و زنگ زدم به عاطفه.

بيچاره فرصت حرف زدن بهش ندادم،تا گفت بله.هرچي تو اين مدت تو دلم بود با فرياد بهش گفتم و آخرش از اينكه خالي شده بودم حسابي گريه كردم.يادم رفته بود تماس را قطع كنم...عاطفه فقط سكوت و من فقط بارون.

وقتي به خودم اومدم ديدم تماس را قطع نكردم،وقتي آروم گوشمو چسبوندم به گوشي مي دونيد چي شنيدم؟

صداي گريه عاطفه!!! ضربان قلبم بالا رفت،تمام صورتم داغ شده بود و فقط گوش مي كردم.

شروع كردم به صدا زدنش از پاي تلفن...عاطفه گريه نكن...عاطفه...تو رو خدا گوش كن...

بعد از لحظه اي صداي گريه اش نزديك تر شد به طوري كه مي شد صداي نفسش را شنيد،فهميدم كه گوشي را برداشته؛گفتم بهش:مي خوام ببينمت 1ساعت ديگه سر كوچه خونه مادري.

با چشماي قرمز با سرعت خودمو آماده كردم و رفتم.وقتي رسيدم هنوز عاطفه نيومده بود.

بعد از 5 دقيقه مثل هميشه كه غافلگيرم مي كنه ديدم دقيقا از پشت سرم گفت:سلام

وقتي برگشتم و به صورتش نگاه كردم،چشماش پر اشك و كاملا قرمز شده بود.خيلي بهم ريخته بود به طوري كه مي شد حس كرد.

وقتي گفتم:سلام خوبي؟؛يك سيلي آروم زد تو گوشم و زد زيره گريه(البته خيلي آروم)از شدته ضعف افتاد رو زمين وقتي نشستم و سرشو گذاشت رو شونه هام؛ديگه نمي تونم توصيف كنم چقدر گريه كرد،اونقدر دلش پر بود كه از اشك چشماش سر شونه ي لباسم كامل خيس شد.خيلي برام سخت بود توي كوچه گريه كنم و بخاطر اين بهش خيلي حسوديم مي شد كه چقدر راحت مي تونه گريه كنه.مرد ها اصولاً هيچ وقت گريه نمي كنه ولي اگر يكبار گريه كرد،بايد فهميد كه دنيا رو سرش خراب شده.

خلاصه هر كي از كنار ما رد مي شد خيره مي شد به ما.

همسايه مادري كه داشت رد مي شد تا ما رو ديد اومد كنارم و گفت:اتفاقي افتاده؟

بهش گفتم:حالش زياد خوب نيست مي تونيد ببريدش خونه من بايد برم جايي.

بنده خدا عاطفه را بلند كرد،اينقدر گريه مي كرد كه سرش را بالا نمي تونست بياره وقتي چند قدمي دور شدن با سرعت دويدم به يك فضاي سبز بزرگ نزديك خونه مادري.

با تمام وجودم فرياد زدم.

يك صندليه خالي پيدا كردم و نشستم.نمي دونم چه مدت اونجا نشستم فقط همين كه صداي اذان مسجد منو به خودم آورد.رفتم و نماز خوندم و به سمت خونه مادري حركت كردم.

وقتي رسيدم دم در تصوير تو خونه را اينطور تجسم مي كردم كه عاطفه بي حوصله و خسته و قضيه را همه فهميدن.ولي با اولين زنگ در كسي در را باز كرد كه به سختي مي شد باور كرد عاطفه هست.

اونقدر با انرژي سلام كرد كه فراموشم شد دارم از غصه دق مي كنم.

وقتي اومدم تو باورم نمي شد اين عاطفه همون عاطفه است.خيره شده بودم بهش...

اونقدر تابلو خيره شدم كه نفهميدم مرجان خانم جلوم ايستاده!

با صداي مرجان خانم كه گفت:به كجا خيره شدي؟ به خودم اومدم و در لحظه خالي بستم كه داشتم به شكاف ديوار نگاه ميكردم چقدر بزرگ شده!

مرجان خانم:شكاف ديوار اينطرفه حياطه نه اون جايي كه تو نگاه ميكردي.و با نيمچه خنده گفت:بيا تو هوا سرده.

عاطفه هم خندش گرفته بود.

وقتي رفتم تو خونه سريع رفتم سراغ مادري و حسابي باهم حرف زديم،موقع رفتن بهم گفت:خانواده عاطفه مي خوان فردا بيان،اگر مي خواي من باهشون صحبت كنم؟

نمي دونستم چي بايد بگم فقط گفتم هر طور خودتون مي دونين رفتار كنين؛و از اتاق اومدم بيرون و ديدم يك ليوان چاي داغ،توي سيني،اونم دسته عاطفه،منتظره كه منو حسابي گرم كنه.

مرجان خانم ميگه خدا شانس بده من يك ساعت اينجام يك چايي نمياره بعد همين كه تو اومدي....

...

 

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
          به نرده های ایستگاه رفته
                                     تکیه داده ام!

نوشته شده توسط علي | موضوع: داستان عاطفه(قسمت سوم) | لينک ثابت |
داستان عاطفه (قسمت دوم)
تاريخ: جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت :10:17

سلام به همه ي دوستاي عزيزم:

مجموعه داستان هاي عاطفه يكي از بهترين قصه هاي زندگيه منه.

رفتن تو يعني مردن واسه من

 يعني بذار تا هر چي مردم مي خوان بگن

 موندن تو يعني عشق تو بهشت

 يعني آخره آخره هر چي سرنوشت

...

عاطفه شايد بهتريني بود كه مي تونستم داشته باشم،اونقدر شاد بوديم كه توي ماشين از شدت خوشي مواجه با ايست پليس شديم،ماشين و زديم كنار،هيچ مدركي همراش نبود نزديك 30هزار تومن جريمه شديم،خيلي خنده دار شده بود عاطفه،آخه وقتي حالش گرفته مي شه خيلي بانمك ميشه.

 اون شب مي خواست شام مهمونم كنه ولي يك چند متري كه رفت ديدم داره ميره خونه.

-گفتم:كجا؟...شام چي شد؟

-گفت:بيا اين قبض جريمه شامت بخور!

من كه حالم بد جوري گرفته شد،گفتم:باشه بجاش تلافي مي كنم.

يكهو زد زيره خنده«پس حالت گرفته شد؟ايول عجب حالي داد،هورا....»

مثل ديونه ها دور زد كه محكم سرم خورد به پنجره!

اينقدر خندش گرفته بود كه ماشينو زد كنار،پياده شد،نزديك بود از خنده بميره!!!

ميگه:قيافت خيلي باحال شده

گفتم:كوفت،ديوانه اين چه طرزه رانندگيه؟

از اونجايي كه نمي خواستم كم بيارم:سريع نشتم پشت ماشين و جيم...

200 متر رفتم جلوتر، و گفتم با خودم يكم پياده روي كنه حاش بهتر مي شه.از آينه وسط داشتم مي ديدمش،از جاش تكون نخورد،يك قدم حتي نيومد،تازه مسيج زد:نمي آيي؟من برم؟

صندليمو خوابوندم و آينه را تنطيم كردم و گفتم با خودم:عمرا كه من برم...

چند لحظه بعد...

با صداي عاطفه چشمامو باز كردم و از آينه ديدم يك ماشين جولوش ترمز زده و...

دنده عقب با چنان سرعتي اومدم عقب و محكم زدم ته ماشينش،عصاي ماشين را هم برداشتم و پياده شدم،تا پياده شد،از تعجب مردم،مرده جاي بابام بود ولي ... خلاصه با عصا يك جاي سالم رو ماشينش نذاشتم.اونقدر عصباني بودم كه نفهميدم چرا؟6نفر منو گرفتن،مرده هم افتاده بود وسط زمين،واقعا له شده بود.

خلاصه جدا شديم و رفتيم(تو عمرم همون يكبار اينطور عصباني شدم).

تو ماشين عاطفه زوم كرده بود روي من،اونقدر سرعت داشتم كه عاطفه داد زد گفت«آروم.تو رو خدا بزن كنار».ماشينو زدم كنار،بهم گفت«تو كلاس رزمي ميري؟يعني تو عصباني هم ميشي؟»

وقتي عصبانيم به هيج وجه حرف نمي زنم،از ماشين اومدم پايين و چند قدم راه رفتم،وقتي آروم شدم جواب دادم«كلاس ميرفتم،عصبانيتم رو هم ديدي شيطون»

نكاشو از روي من برنمي داشت.اونقدر كه گفتم چيه؟كاره بدي كردم؟

گفت:نه...هميشه آرزوم بود غيرت مردانه يك مرد  رو براي خودم ببينم،خيلي جالب بود،فكر نمي كردم عصباني بشي و هميشه از اين موضوع نگران بودم،فكر مي كردم خيلي خونسردي...ايول... فدام شي الهي!.

بعدم سريع سواره ماشين شد.سرمو كردم تو ماشين و گفتم:جانم...فدات شم!!!

سوار ماشين شديم،يك نگاه به ساعت انداخت عاطفه و گفت:واي...ساعت يكه! مادري تنهاست...زود برو خونه.

وقتي رسيديم دم دره خونه ديديم در خونه بازه!!!هر دو با سرعت به سمت خونه دويديم.من پريدم تو خونه،هرچي صدا زدم مادري كسي جواب نداد.عاطفه همه جا رو گشت،هيچ كس نبود!!!

عاطفه با حالت ترس گفت:واي...چي شده؟...مادري كجاست؟...چي كار كنم؟...پاشو برو تو زير زمين رو نگاه كن؟

در زير زمين قفل بود،از پنجره سرمو كردم تو و با چراغ موبايلم همه جا را ديدم،هيچ خبري نبود.

عرق ترس همه ي وجودم را گرفته بود...عاطفه با سرعت اومد حياط.

-چي شد؟

-اينجا نبود،در قفله

روي پله ها عاطفه نشست ديگه...رنگش سفيد شده بود.رفتم تو كوچه ولي اونجا هم خبري نبود.

10 دقيقه گذشت و عاطفه روي پله هاي حياط و منم دمه در كنار ديوار نشسته بودم.سكوته وحشتناكي همه جا را گرفته بود و يك سوال؟مادري كجاست؟كسي را اينجا نداره!چي شده؟

تا اينكه برق سر در خونه ي همسايمون روشن شد،دخترشون اومد دم در و وقتي منو ديد اومد طرفه من،به نزديكي من كه رسيد گفت:«خانم جون حالشون خوب نبود،وقتي مرجان خانم اومدن سريع بردنش بيمارستان».بلافاصله به گوشيم نگاه كردم. خاموش بود!!!عاطفه هم كه جديدا گوشي گرفته بود،جز من كسي شمارشو نداشت.

پريدم تو حياط و گفتم:مادري بيمارستانه،بدو بايد بريم.

گوشيمو روشن كردم و سريع هر دو سواره ماشين شديم،شماره مرجان خانم را گرفتم،جواب نمي داد.

بعده 3بار بالاخره جواب داد،پرسيدم:كجايين؟مادري بيمارستانه؟

با يك حالت عصباني:بله بيمارستانه-بيمارستانه 22بهمن هستيم و تلفن را قطع كرد.

سريع خودمونو رسونديم بيمارستان،وقتي مرجان خانم چشمش به من افتاد اومد طرفم و با تمام قدرت تو گوشم زد،از شدته شرم ديگه سرمو برنگردوندم.بعد به عاطفه گفت:كجا بودي؟اگر دير رسيده بودم مي دوني چي مي شد؟تا اين وقت شب كجا بودي؟

عاطفه اشك تو چشماش حلقه زده بود،مي خواست بره تو اتاقه مادري...ولي گفتن نمي شه تو ccu هست .

من روي صندلي بيمارستان نشسته بودم،از خجالت سرمو بالا نمي كردم،مرجان خانم اومد جلوم ايستاد.گفت:سرتو بيار بالا؛سرمو آروم اوردم بالا؛تو چشمام خيره شد و كفت:پاشو برو خونتون...مادرت نگرانت  شده تا الان،سر راه عاطفه را هم بذار خونه.

گفتم«نه...مي مونم»

گفت:رو حرفه من حرف نزن،ميگم برو،برو من كنارش هستم تا صبح،خواستي بيايي صبح بيا تا من برم خونه.

اونطرف با عاطفه داشت بحث ميكرد كه بره خونه...عاطفه هم با صورتي خيس از اشك اومد كه بريم.تو ماشين تا خونه اصلا حرفي نزديم.فقط عاطفه گريه مي كرد...نمي دونستم بايد چي كار كنم.وقتي رسيديم منم مي خواستم بيام تو،چون واقعا حالش خوب نبود،ولي گفت:نه...برو خونه...من حالم خوبه...نگران نباش...صبح هر وقت خواستي بري بيا دنبالم.

وسط راه مامانم زنگ زد،كجايي ساعت 3 شبه،معلوم هست كجايي؟

گفتم:يكي از دوستام حالش خيلي بد بود،بيمارستان بودم.

وقتي رسيدم خونه تا صبح پلك رو هم نذاشتم...يك مسيج زدم به عاطفه كه چطوري؟خوبي؟

جوابه مسيج را كه داد خيالم راحت شد.ولي اصلا خوابم نبرد و ساعت 6 صبح ماشينو برداشتم و رفتم دنباله عاطفه،وقتي اومد بيرون،چشماش باد كرده بود و صداش گرفته بود.پرسيدم:خوبي؟

-آره،خوبم بريم.

تو راه به اين فكر كردم كه چطور اونهمه خنده و شادي اينطوري شد.شايد دنيا حسوديش شده بود به ما...

وقتي رسيدم عاطفه پياده شد و رفت و مرجان خانم رافرستاد كه بيارمش خونه.

تو راه گفت:بابته كارم معذرت مي خوام،خيلي از دستت عصباني بودم.

گفتم:حق داشتين....و حقم بود....نبايد مادري را تنها ميذاشتم.

پرسيدم:آقا رامين و آنا كجاين؟ گفت:اونا چند هفته ديگه ميان.

پرسيدم:محمد آقا نمي يان از مادرشون سر بزنن؟

گفت:نه...ولي فكر كنم يك هفته اي بياد وبره تنها

اين آقا محمد سالي يكبار از مادرش سر ميزنه اونم تنها و زن و بچه اش را جز مرجان خانم كسي نديده.ولي مرجان خانم اينطور نيست،با اينكه تو سوئد زندگي مي كنه ولي هر شب زنگ ميزنه و با مادرش صحبت ميكنه؛خانم مهربونيه و هميشه مثل پسر نداشته براش بودم.

طفلي اينقدر خسته بود كه خوابش برد تو ماشين،وقتي رسيديم نمي خواستم بيدارش كنم ولي مجبور بودم،خيلي آروم،صدا زدم مرجان خانم رسيديم...مرجان خانم بيدار شين.

بالاخره بعده 10 الي 12 بار گفتن بيدار شدو رفت.

گوشيمو از جيبم در آوردم؛چند تا مسيج از عاطفه داشتم،يك تلفن كوچيك بهش زدم و به سمت بيمارستان حركت كردم.تو راه تك تك لحظه خوشيه ديشب ميومد جلوم.

وقتي رسيدم بيمارستان،عاطفه رفته بود پيشه مادري ولي اجازه نمي دادن 2نفر با هم باشن،وقتي اومد بيرون سريع رفتم تو...

من-سلام مادري

مادري-سلام،خوبي؟

من-ممنون،شما چطورين؟

مادري-بد نيستم

من-واقعا بخاطره كارم معذرت مي خوام،شرمنده.

مادري-عاطفه بهم همه چيزو گفت.اشكالي نداره،خوشيه شما خوشيه منه.

من-(از خجالت قرمز شدم)مگه؟...(سكوت)

مادري-ميدونم و اميدوارم باهم خوشبخت شين.

من-ممنون،كاري ندارين؟

مادري-نه

من-اگر كاري داشتين به اين عاطفه خود شيرين بگين تا بهم بگه.

مادري-خودشيرين؟

من-آره ديگه من مي خواستم اين خبرو بگم.

مادري-عاطفه كه به من چيزي نگفت؟!

من-نگفت؟!پس از كجا فهميدين؟

مادري-احساس مادرانه!

من-در هر صورت خود شيرين هست.

مادري-خيلي خوب برو مي خوام بخوابم

وقتي رفتم بيرون عاطفه خيلي معصومانه روي صندلي بيمارستان نشته بود،سريع پريدم 2تا آب ميوه خريدم اومدم پيشش.مي دونيد چي كار كرد؟!

همه اونا رو گرفت و گفت«كاري داري؟برو خونتون،مزاحمم نشين آقا،اينا ماله منه،نمي خوام با تو تقسيم كنم».

منم پاشودم رفتم بيرون،ولي از اونجايي كه مي دونستم مياد دنبالم پشت ديوار قايم شدم.

بعده يك مدتي ديدم يكي داره ميگه:آقا اينجا كاري دارين؟برگشتم ديدم،بله عاطفه خانمه!

شديدا حالم گرفته شد.گفت«حالت گرفته شد؟فكر كردي ميام دنبالت؟آخي طفلي؟اشكال نداره عادت مي كني؟»

بهم برخورد و رفتم به سمت ماشين...دنبالم اومد جاي ماشين و گفت«قهر نكن كه اصلا بلد نيستي»

من-بلد نيستم،حالا نشونت ميدم.

سواره ماشين كه شدم زد به پنجره ،وقتي شيشه را دادم پايين گفتم:چيه منت كش؟

عاطفه-من و منت كشي؟حتما...خواستم بگم كليد ماشينو بده به من مي خوام برم دانشگاه.

من-پر رو خودت برو.

عاطفه-پول ندارم همرام،بعدم كلي كتاب بايد بگيرم از بچه ها سنگينه خسته مي شم.

من-به من چه يك بار كه پياده بري ياد ميكيري اذيت نكني.

عاطفه-اذيت؟چيكارت كردم مگه؟

ماشينو روشن كردم،و تا زدم تو دنده،دلم براش سوخت،خاموش كردم و سويچ دادم بهش.

وقتي رسيدم خونه مسيج زد كجايي؟

بعدش كه فهميد خونه هستم،گفت:دانشگاه نمي خواستم برم،مي خواستم برم برات يك كاپشن بخرم،الان تو فروشگاه هستم،چه رنگي مي پوشي؟

(در كمال تعجب)- عاطفه تو بهترين هستي ،شوكه شدم.دستت درد نكنه،نمي خواد

عاطفه-بگو ديگه؟

من-نوك مدادي مثل مانتوي خودت مي خوام.

عاطفه-نوك مدادي نداره ولي از زيره زمينم كه شده پيدا مي كنم.

...

 

نوشته شده توسط علي | موضوع: داستان عاطفه(قسمت دوم) | لينک ثابت |
داستان عاطفه(قسمت اول)
تاريخ: چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت :12:42

سلام

اين پست مربوط عاطفه هست.

اين ترم بازم پرستاري دارم،اين جريانش مخفيه خانوادمه چون اگر بفهمن نمي ذارن برم.بچه هاي مادرم(مادر خودم نيست ولي حقه مادري برام داره و مثل مادرم دوسش دارم)دارن آخر شهريور ميرن اروپا و من و مامانيم مي مونيم،خيلي دوسش دارم،البته يكي از دانشجوياي رشته ي پرستاري هم اونجا شبانه روز هست و منم بهش سر ميزنم،چون خرجيه خونه ش دستمه.

بگذريم كه من با عاطفه(پرستاره مادري)اكثرا بحث داريم،هرچي ميخرم ايراد ميگيره تا اينكه يك روز مادري بهش گفت:اذيتش نكن اينقدر يك دقيقه مياد تو هم عصابشو بريز بهم.اينقدر بهش خنديم كه نزديك بود با قابلمه بزنه تو سرم...خلاصه هر چند وقت يك بار زنك ميزنم حالشو ميگيرم!!! تا اينكه دختره مادري زنگ زده سفارشم كرده،اذيتش نكنم و خلاصه بچه ي خوبي باشم.

خاطرات زيبايي دارم از اونجا

يك روز با مادري بحث ازدواج داشتن ميكردن،از اينكه يك پسري ازش خواستگاري كرده و... منم فال گوش .

 داشتم از خنده مي مردم،يك هو گفت:پسره بهش گفته خيلي شما مهربونين.تا اينو گفت:تركيدم از خنده.فهميد كه من گوش كردم باورتون ميشه 2تا دمپايي خوردم كه تا چند هفته جاش كبود بود؛فرار كردم از دستش.2قدم نرفتم مادري بهم زنگ زد برگرد،داره گريه ميكنه و...

برگشتم داشت كريه مي كرد ولي تا منو ديد با دمپايش افتاد دنبالم،تا اينكه بالاخره مادري را با ويلچرش وادار كرد بياد تو حياط.

تا چند روز با من حرف نمي زد.منم كه روزه خوشيم بود جلوي تلوزيون تخمه مي خوردم و مي ريختم رو زمين(قهر كردنش اينطوريه كه تحت هيچ شرايطي حرف نمي زنه)مادري خواب بود،خلاصه تا وقتي نبود خونه عاطفه،خونه رو كامل ريختم بهم.وقتي رسيده بود خونه به گوشيم زنگ زد،ولي گوشي را داد مادري،مادري هم عصباني...

خلاصه بعد از ظهر رفتم،جفتشون با من قهر بودن.نامرد اصلا تميز نكرده بود مجبور شدم تا 11 شب بمونم و تميز كنم(به مامانم اينا گفتم حرم هستم)وقتي رفتم خونه مامانم گفت:قبول باشه

گفتم:حتما قبول ميشه...

ماشين مادري اكثرا دسته عاطفه هست،يك روزشب بارون مي اومد و هوا خيلي سرد بود،بايد مي رفتم خونه مادري،تا سره سه راهي كه رفتم استوخونم يخ زده بود،تلفنم زنگ زد قدرت جواب دادن نداشتم.انگشتام خشك شده بود.به زور جواب دادم،ديدمش خودشه اومده دنبالم!!!از خوشحالي داشتم بال در مي اوردم.ماشين كوچه كناري بود،با دو رفتم كنار ماشين در قفل بود،به در زدم،خنديد و با ماشين رفت چند متر جلوتر.دوباره نذاشت...تا اينكه منو تا ته كوچه برد همينطوري.بعدشم رسما رفت.از عصبانيت منفجر شدم. تمام راه را برگشتم اول كوچه،ديدمش سره كوچه داره چراغ ميده،ديگه نه چشمام نه دستام ماله خودم نبود.يخ زده بودم نشستم.اومد كنارم و گفت:چطوري؟

ديگه واقعا كم اوردم بهش گفتم: معذرت مي خوام ،ديگه گوش واي نميستم.

گفت:چي نفميدم بلندتر

ديگه طاقت نداشتم داد زدم:معذرت مي خوام

بالاخره سوارم كرد،تو راه هرچي قول بود ازم گرفت.يكي از قولاش كه براش اهميت حياتي داشت اين بود كه صبح كه ميام بلند صحبت نكنم تا بيدار نشه!!!و صبحانه آماده كنم.

خلاصه 3روز انجام دادم تا اينكه مرجان خانم(دختر مادري)زنگ زد و گفت ما فردا داريم ميايم. خبرشو تا به عاطفه دادم و گفتم خوب 3ماه تعطيلي من شروع شد،گفتم الان از خوشحالي بال در مياره ولي اصلا اينطور نشد،سكوت كرد و حرفي نزد.

رفتم جاي مادري تا حساب پول ها را بهش بدم،در كمال ناباوري برام چايي اورد.كاري كه تو اين 6ماه يكبارم نكرده بود.كاراش عجيب شده بود،اومد با ما نشست و تو تفكيك حساب ها كمكم كرد طوري كه مادري بهش گفت:اتفاقي افتاده؟

ظهر نهار بودم بعدش يك ساعتي از ما جدا شد.من داشتم هماهنگي با مرجان خانم ميكردم كه چي كار كردم.ديدم مادري صدام ميزنه بدو بيا حاله مرجان بده!؟

بردمش دكتر،سرم  بهش داد،اومد خونه بهم ياد داد  چي كار كنم تا سرم وصل كنم.موقع زدن سوزن خودش رگشو پيدا كرد از ترس داشتم مي مردم.هر چي مي گفتم من بلد نيستم،قبول نمي كرد.

بالاخره يادم داد چطور فرو كنم و زدم تو دستش! از شدت ترس بي حال شدم و فقط به سرم نگاه ميكردم.مادري گفت: امشب بمون اين كه مريضه،من دست تنهام.

با اينكه منده بودم چي به مامانم بگم ولي زنگ زدم و گفتم امشب تا صبح تو حرم مي مونم.مامانم اول مخالفت كرد ولي بعدش قبول كرد.(بيچاره اين حرم شده بهونه ي من)

با خودم ميگفتم يك شب كه هزار شب  نمي شه،بعدشم ديگه ميرم تا 3 ماه ديگه،بي خيال...

رو كناپه يك وري خوابيدم اونم با لباس هاي بيرون!!! ولي وقتي مجبور باشي راهي نداري.تو دلم ميگفتم:عاطفه اين وقت مريضي بود،هميشه دردسره....

سرمش 2  ساعت طول كشيد،مادري خوابيده بود،با گوشيش به گوشيم زنگ زد كه پاشو بيا سرم را بكش.كيج خواب بودم،رفتم تو اتاق مادري كنارش خواب بود،بايد مواظب مي بودم اگر بيدار مي شد ديگه خوابش نمي برد.رفتم سرم را كشيدم اومدم بيرون.همچنان كيج خواب بودم. تا خواستم بخوابم... صدام زد،برق 3فاز گرفتم«ترسيدم...اين چه طرزه صدا كردنه».

گفت«بيا تو حياط كارت دارم»

گفتم«نميشه بي خيال شي فردا بگو»

توي هواي سرد يكي يكي پتو دورمون گرفتيم و اومديم تو حياط.

-بفرمائيد،كارتون چيه؟نصيحت كه نيست انشاالله؟

-نه،ديوانه مگه من پيره زنم كه نصيحتت كنم يا جاي مادرتم؟

-گفتم كم نه!!!

-حيف كه حرفام مهمه وگرنه مي فهموندم كي پيره زنه.

-گفتم به ما نيومده حرف بزنيم از 2كلمه حرف نصفش دعواست.

-گفت«ساكت»مي خوام بگم

-گفتم:اوف،خوب بگو ديگه،مثل پسر هايي مي منوي كه دارن خواستگاري ميكنن.

-گفت«تابلويه؟»

-چي تابلويه؟اين كه مثل خواستكاري مي مونه؟

-آره،فهميدي؟

-(تعجب)چي ميگي؟حالت خوبه؟تو هنوز تب داري.پاشو برو بخواب داري هزيون ميگي.

-گفت«يك بار ميشه جدي باشي،حرفام مهمه»

-گفتم بفرمائيد من سرو پا گوشم

-گفت«تا حالا عاشق شدي»

-گفتم«نه!»

-ولي من عاشق يكي شدم،نمي دونم چطور بهش بگم؟

-گفتم«مثل آدم بهش بگو،هيچ كسي به تو نه نمي گه»

-چرا كسي به من نه نمي گه؟

-آخه دختر به مهربوني و پاكي و ...تو كجا پيدا كنن.

-چرا جاي خالي گفتي؟جاي خالي چيه؟

-حالا

-بگو ديگه،خواهش مي كنم.

-گفتم«به خوشگليه تو كجا پيدا كنن»

-گفتم«ولي بيشتر از خوشگليت،پاكي و مهربونيت ارزش داره»

-گفتم«حالا كي هست؟همون پسره؟»

-نه

-پس كيه؟جديده؟

-نه

-من كه تعطيل كردم،جونت بياد بالا بگو ديگه؟

-ويژگي شو ميگم حدس بزن؟

-يك پسر شيطون،با نمك،بد اخلاق،لوس و خود شيرين

-گفتم«تو حالت خوبه اينا كه همش بده،بخاطره اينا دوسش داري؟»

-بخاطره اينا و ساده بودنش و پاكيه قلبش.

-گفتم«چنين موجودي در مخيله من نيست،بگو بابا ساعت 2 نصفه شبه،فردا كلاس دارم خيره سرم،قول ميدم هر كي باشه برم باهش صحبت كنم،خوبه؟»

از جاش بلند شد چند قدم از من دور شد،يكهو بهم گفت:اون كسي كه ميگم تويي...

باورش برام سخت بود،من؟

مثل مجسمه خشكم زده بود،فكر كنم نيم ساعت هر دو تكون نخورديم.

نيم ساعت بعد يكهو برگشت و با دو از پله ها داشت ميرفت بالا كه گفتم:صبركن.

-تو دلم حاله عجيبي بود؛باورم نمي شد،عاطفه كه تا 3ساعت پيش مثل يك خواهر دوسش داشتم حالا...

وقتي برگشتم ديدم نيست،خودمو جاش گذاشتم،براي يك دختر خيلي سخته كه اينو بگه.

هميشه باخودم ميگفتم عاطفه همسر آيندشو بهترين انتخاب ميكنه و هميشه حسوديم ميشود به همسر آيندش.تا صبح تو حياط بودم،ساعت 4 مادري صدام ميزد،رفتم تو خونه،اصلا سرما و گرما را نمي فهميدم.مادري بهم گفت«تو حياط چي كار ميكردي هوا به اين سردي اگر سرما ميخوردي چي؟»

نگاهم افتاد به عاطفه كه داشت يك گوشه نماز ميخوند.وقتي به خودم اومدم كه مادري صدا كرد«كجايي؟به چي خيره شدي؟برو نمازتو بخون.»چه نمازي من و عاطفه خونديم اون روز،صداي گريه نماز من و عاطفه ديدني بود.مادري گفت:شما امشب چتونه،حالتون خوبه؟

(مادري فهميده بود جريانو،بعدها فهميدم كه عاطفه قبلش با مادري صحبت كرده بوده)

من كه دوست نداشتم نمازم تموم شه،بعده نماز رفتم تو حياط و دوره حياط قدم زدم.عاطفه مي گفت»اون وقت داشته منو از پشته پنجره ميديده.

ساعت 7 شد.اومدم بالا ديدم به به صبحانه آماده و چايي داغ روي ميز.عاطفه هم كتابش جلوشه داره به حساب خودش درس مي خونه ولي تابلو بود حواسش كجاست.صبحونه را كه خوردم كيفم و برداشتم و از مادري خداحافظي كردم و رفتم بيرون.

رفتم يكراست دانشگاه،سره كلاس به تنها چيزي كه فكر نمي كردم كلاس و درس بود.بعده كلاس ديگه طاقتم نيومد،تلفن را برداشتم و شماره عاطفه را گرفتم،قلبم داشت ميومد تو حلقم بعده 2تا زنگ جواب داد:بله

ميدونيد چي گفتم،گفتم:مباركه پس انشاالله به پاي هم پير شيم

صداي خندش از پاي تلفن مثل روحه تازه اي بود كه تو دلم مي پيچيد.

خلاصه 2ساعت حرف زديم!

شب اومد دنبالم و با هم رفتيم بيرون...تو عمرم اينقدر احساس شادي نكرده بودم.

پرواز داشتم ميكردم،هر دومون اوج گرفتيم...

نوشته شده توسط علي | موضوع: داستان عاطفه(قسمت اول) | لينک ثابت |
انتخاب واحد
تاريخ: دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت :20:36

يك سلام از نوع سيمان خيس!

آخه هر عليكي براي هميشه روش مي مونه!

به تازگي موزيك جديد سامي يوسف كه به فارسي براي مادر خونده به دستم رسيدم!منم كه بي جنبه همش همينو گوش ميكنم.با اجازتون امروز كردمش زنگ موبايلم!!!حالا بدبخت اون كسي كه زنگ بزنه يك ساعت بايد زنگ بزنه تا به قسمت فارسي آهنگ برسه تا من جواب بدم.آخه اينجوري مامانم بجاي عصابش از زنگ موبايلم خورد بشه،حداقل هيچي نمي گه!

امروز انتخاب واحد به سلامتي انجام شد،البته پدر من كه در اومد به طوري كه بعد انتخاب واحد قوطيه نوشابه كنار دستم كامله كامل له شده بود.هر درسي را كه انتخاب مي كردم 15دقيقه طول مي كشيد تا صفحه بعد باز بشه.خلاصه انجام به هر زوري بود انجام دادم ولي دعا كردم حداقل نوه ي من!!!اين سختي را نكشه با اينكه اگر اين آقايان! با اين سرعت كار كنن نوه كه سهله 7نسل بعده من هم باباشون مياد جلو چشمشون.از همه اينها كه بگذريم وقتي تاييد نهايي را زدم رقمي را در قسمت شهريه ديدم كه فكم افتاد.خيلي صفر داشت حالا چند تا بود خدا علمه من كه بلد نبودم بشمورم!

به تازگي هم اين برادر عزيزم مزدوج شدن و رفتن تو مرغ دوني!!ما رو كلي انداخته تو خرج،تازه همش از زيره خريدن در ميرم،مثلا رفتم 1ساعت كفشامو شستم و واكس زدم به طوري كه لباسو و صورت و...همه را سياه كردم تا بگم كفشام خوبه و نويه!كروات هم از به طرز ناباورانه اي بين لباسام پيدا كردم! ولي يك خياطي منو بردن براي كت وشلوار كه هرچي صرفه جويي كردم دادم دستمزد اونا؛حسابي رفت تو پاچم!!! خسيس نيستم مي دونيد چرا؟چون دقيقا يك ماه ديگه عروسي خواهرمه خوب اونجا هم بايد خرج كنم نه؟پس درست خرج مي كنم تا اونجا گدايي نكنم يكي به من پول قرض بده.اين بده؟

يك صفحه كاغذ تنها چيزيه كه يك جور ارتباط بين ماها برقرار كرده.يك عده جون از شهرهاي مختلف با قلب هاي از جنس ايراني با هم در ارتباط هستن.مي نويسن از دلتنگي هاشون از غصه هاشون از شادي هاشون.خيلي جالبه نه؟مثلا يكي از تهران يكي از مشهد يكي از اصفهان يكي از بندر عباس يكي از كرمانشاه يا... دوره هم جمع شديم بدون در نظر گرفتن بعده مسافت باهم در اتباطيم؛قدر اين نعمت را بايد دانست چون قبلا روزها راه را بايد مي پيمودن تا مثلا برسن اصفهان يا كرمانشاه ولي حالا.

يك دنیا آرزوی رنگین کمانی برای شما آرزومندم.

نوشته شده توسط علي | موضوع: انتخاب واحد | لينک ثابت |
فرهنگ
تاريخ: شنبه دهم شهریور 1386 ساعت :13:41

به نام مهربان بي همتا

امروز بعد تقريبا يك ماه و نيم ترم تابستانيم تموم شد.تو اين يك ماه و نيم با خودم عهد بستم ديگه هيچ...هيچ...وقت ترم تابستوني بر ندارم،رسما خفه شدم با اينكه 6 واحد+ وصايا بود ولي هر روز تقريبا مي رفتم دانشگاه!

حالا هم امتحانات تموم شده،تازه انتخاب واحد شروع شده!به كي بگم تركيدم،روزي 2 ساعت مي خوابيدم تو امتحانات!اگر شما باشين انرژي براتون مي مونه يا نه؟ولي مثل بقيه نيستم هميشه انرژي براي تمام كارام به يك اندازه دارم (يك نوع سهميه بندي انرژيه)

 

خسته ام ،آنقدر كه شانهايت را مي طلبم

خسته ام،آنقدر كه صدايت را به انتظار مي نشينم

خسته ام

ولي امروز به اميد ديدار روي تو بهترن در انتظار مي نشينم.

 

اين شعر امروز را پشت ماشين توي ترافيك خواندم!

چند روز پيش تو وبلاگ يكي از دوستان مطلبي را خوندم كه براي خودم به عنوان يك انسان تاسف خوردم(خند هاي شيطاني يك مرد پشت تلفن  يك خانم و خواستن...)كاش يكم آدم باشيم.سخت نيست،بايد باور كنيم.حيون بودن خيلي آسونه.خيلي ها را مي بينم كه تو هوس اونقدرغرق شدن كه جز به مسائل سطحي به چيزي نگاه نمي كنن يا حتي فكر هم نمي كنن.

هدفش شده بره تو خيابون يك تيكه اي بندازه يا مثلا كارايي بكنه.

سوال اينه؟حيوان همش غريزه است.تمايل به جنس مخالف-گرسنگي-خواب-خوردن اينا از يك حيون هم بر مياد،فكرمون را درگير مسائل سطحي ميكنيم و تو اين مسائل خيلي استاديم.مثلا وقتي مشتري مياد تو مغازه چي كار كينم جنس را به بالاترين قيمت بديم يا يك جنس آشغال را آب كنيم به اون بدبخت.يا مثلا چطور كلاس دو در كنيم.

نمي گم اينا بده،گاهي كلاس دو در كردن خيلي مي چسبه يا تا ساعت 12 خوابيدن.ولي فكر كنيم كه بعد اين زنگ هاي تفريح كوتاه كاري هم براي ارتقاي خودمون بكنيم.

اگر دانشجو هستيم واقعا به معناي واقعي كلمه باشيم نه اينكه استاد حزوه بگه آخر ترم هم يك نمره ناپلئوني و تمام.

به خدا خوندن 2 تا كتاب اضافه از درستون به هيچ جا بر نمي خوره.به جاي اينكه 10 ساعت هندفري تو گوشت و موزيك گوش بدي اونو بكن 5ساعت و 5 ساعت ديگه را مطالعه كن.هم از موزيك لذت بيشتري ميبري هم از مطالعه.قصد نصيحت ندارم چون منم يك جون 21 ساله مثل شما هستم.

به اميد روزي كه هر ايراني نماد فرهنگ و علم در دنيا باشه.روزي كه وقتي تو خيابون راه ميري يك سري افراد با فرهنگ ببيني و بتوني راحت در كنار افرادي با شعور و درك بالا زندگي كني.

خيلي دلم پره آخه امروز پشت سره پسري داشتم راه مي رفتم كه به همه ي دختر خانم ها تيكه مينداخت جالب اينجا بود كه تو مسير بيش از 20 نفر بهش گفتن:احمق-بي شعور-خفه شو و ...

آيا اينا براش ارزشه؟؟؟ بي شخصيتي ارزشه؟؟؟

كاش...كاش...يكم از نوك بيني اونطرف تر را هم مي تونستيم نگاه كنيم.

 

 

نوشته شده توسط علي | موضوع: | لينک ثابت |
یک سلام از نوع نارنجی برای شما سبز نشینان!
تاريخ: دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت :22:48
می گن هیچ جا خونه ی آدم نمی شه ها

تو پرشین بلاگ یک وبلاگ ساختم٬اصلا خوب نبود می گی غریبه بودم ولی حالا که برگشتم به بلاگفا جایی که ۴سال تمام وبلاگ داشتم که البته هک شد.دوباره اومدم.

جدید ترین سروده توی شلوغی خیابان کنار پل هوایی راه آهن!!!

آسمان قلب من امشب پر از اندوه توست

ابرهاي چشم من امشب پر از باران توست

ناله هاي قلب من امشب پر از دوري توست

دست هاي من امشب پر از بوي فراغ توست

 

با نظرات قرمز خودتون منو راهنمایی کنین.

خدا کنه همیشه تو زندگی آسمون باشین نه زمین!!!

 

نوشته شده توسط علي | موضوع: تولد وبلاگ | لينک ثابت |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : كيانوش انصاري